الشيخ علي اكبر النهاوندي

357

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

مىخواهم خداى پادشاه را بپرستم . پادشاه با شنيدن سخن او گفت : او را به بتخانه ببريد تا خداى ما را بپرستد . يك سال با دو پيغمبر سابق در بتخانه ماندند و خدا را عبادت كردند . وقتى به آن دو رسول رسيد ، گفت : به اين نحو مىخواهيد جمعى را با خشونت و درشتى از دينى به دينى برگردانيد ؟ ! چرا رفق و مدارا نكرديد ؟ ! سپس به ايشان گفت : شما اقرار مكنيد كه مرا مىشناسيد و بعد او را به مجلس پادشاه بردند . پادشاه گفت : شنيده‌ام خداى مرا مىپرستيدى ! پس تو در دين برادر منى و رعايت تو بر من لازم است ؛ هر حاجتى دارى از من بطلب . گفت : اى پادشاه ! من حاجتى ندارم و لكن دو شخص را در بتخانه ديدم ، آن‌ها كيستند ؟ پادشاه گفت : اين‌ها آمده بودند دين مرا باطل گردانند و مرا به سوى عبادت خداى آسمانى دعوت مىكردند . گفت : اى پادشاه ! خوب است مباحثهء نيكويى با ايشان بكنيم ، اگر حقّ با ايشان باشد ، ما از آن‌ها متابعت كنيم و اگر حقّ با ما باشد ، آن‌ها به دين ما درآيند و آن‌چه براى ماست ، براى ايشان باشد . پادشاه كسى را فرستاد و ايشان را طلبيد . سپس مصاحب به آن‌ها گفت : براى چه به اين شهر آمده‌ايد ؟ گفتند : آمده‌ايم پادشاه را به عبادت خداوندى بخوانيم كه آسمان‌ها و زمين را آفريده ، او آن‌چه بخواهد ، در رحم‌ها خلق مىكند و به هر نحو كه بخواهد ، صورت مىبخشد ، او درخت‌ها را رويانيده و ميوه‌ها را آفريده و او باران را از آسمان مىفرستد . آن‌گاه به ايشان گفت : اگر كورى را حاضر گردانيم ، خداى شما كه ما را به عبادت او مىخوانيد ، قادر هست او را بينا كند . گفتند : اگر ما دعا كنيم و اگر بخواهد ، چنين مىكند .